ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤   کلمات کلیدی: داستان های جالب

پدری به رادیو زنگ زد:

"بازنشسته هستم و پدر تنها یک پسر که با حقوق بخور ونمیری او را بزرگ کرده ام . سالها اگر خود نخورده ام و نپوشیدم و نگشته ام - هر چه او خواسته فراهم کرده ام و اکنون مهندس است . تنها و پیر وبیمار شده ام . آنروز مرا به خانه اش برد. کتم را در آورده و نشستم . خود  لباس درنیاورده گفت من میروم وسایل بخرم و ادامه داد فکر نکنید که شما را دائمی به اینجا آورده ام وقتی حالت خوب شود به خانه ات برمیگردانم .بعد از بیرون رفتن او من هم کتم را پوشیده و راهی شدم .

زنگ نزدم که به من ترحم کنید یا پسرم را ملامت . زنگ زدم که ای پدران خودتان هم زندگی کنید!!!"

بی اختیار گریستم .....