ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی: داستان های متا فیزیکی
دو خاطره شگفت انگیز از زندگی پر حادثه قوام السلطنه

قوام السلطنه به کلنل محمد تقی خان گفت من می دانم که به دست تو توقیف خواهم شد.

در سلطنت مظفرالدین شاه یک روز میرزا نصراله خان مشیرالدوله (پدر مرحوم موتمن الملک و مشیرالدوله) من و دو نفر دیگر از درباریها را به باغ خودش در شمیران دعوت کرد که ناهار هم مهمان او باشیم. مشیرالدوله به ما گفته بود علت دعوت اینست می خواهم مردی را به شما نشان دهم که دیدن او برای شما بسیار تعجب آور خواهد بود به شرط آنکه مزاحم او نشوید و احترام مقام علمی او را کاملاً رعایت کنید.

نظر مشیرالدوله در این تذکر متوجه یکی از درباریها بود که غالباً نسبت به اشخاصی که سر و لباسی مرتبی نداشتند خشن و بی اعتنا بود. به هر حال به باغ میرزا نصراله خان رفتیم عصر ه شد مردی کلاه نمدی از در باغ وارد شد که حدس زدم باغبان یا دهاتی است ولی وقتی سر و کله اش پیدا شد مشیرالدوله چندان سریع و پابک از جا برخاست و با عجله به استقبال رفت و ابراز تواضع کرد که ما هم ناچار ابراز ادب کردیم. مرد کلاه نمدی آمد نشست. ته ریش داشت ولی کمی که دقت کردیم دیدم از قیافه اش پیداست که یک مرد عادی نیست. صحبت از این در و آن در شد مشیرالدوله خیلی ماهرانه مقدمه چینی کرده گفت برای آنکه به چشم خودتان ببینید کسانی که اهل معنویت هستند می توانند به چه مقامی برسند از آقا خواهش می کنم به هر یک از شما بگویند چه نیتی دارید. چه چیز در جیب دارید حتی اینکه ممکن است عبارت کاغذهایی را که در جیب شما است از حفظ بخوانند.

پای امتحان پیش آمد نشانی یکایک اشیایی که در جیب من بود داد رفتم گوشه باغ میان چند ورق کاغذ که توی جیبم بود کاغذی را انتخاب کردم این کاغذ محرمانه ای بود که برادرم همان روز برای من فرستاده بود و یقین داشتم که هیچ کس آن را ندیده است. کاغذ را جدا کردم و لای کیف کوچکی که در جیبم بود گذاشتم و خدمت آقا برگشتم آقا به خواهش مشیرالدوله قبول کرد بگوید متن کاغذ چیست. گفت قلم و کاغذ بردارید و بنویسید من آماده نوشتن شدم. آقا سر به زیر انداخت و کمی به فکر فرو رفت به حال خلسه و مراقبه افتاد و آرام آرام شروع به دیکته کردن نمود عبارات متن کاغذ را دیکته کرد درست مثل این بود که اصلاً کاغذ جلوی چشم اوست و از روی همان کاغذ مشغول خواندن است. حیرت آورتر از همه این بود که وقتی به اول سطر می رسید می گفت از اول سطر بنویسید. وقتی این دیکته کردن عجیب تمام شد اصل کاغذ را بیرون آوردم نه فقط یک کلمه کم یا زیاد نبود بلکه کلمه اول هر سطر درست مطابق متن اصلی کاغذ بود مثل اینکه یک مطلب را روی کاغذ کپی کرده باشند. آقا خیلی چیزها نمایش داد. تقاضا کردیم مشیرالدوله اسم آقا و آدرس ایشان را به ما بگوید که بعد حضورشان شرفیاب شویم قبول نکرد. گویا قبلاً خود آقا شرط کرده بود مشیرالدوله او را معرفی نکند. از خود آقا خواهش کردیم جواب داد مردی قلندر و جهانگرد هستم (از لهجه آقا حدس زدیم احتماً اهل کرمان یا فارس بوده است) قوام السلطنه گفت من خواستم زرنگی کنم به عنوان قضای حاجت به روشوئی رفتن کاغذ مختصری نوشتم به یکی از نوکرها که همراه بود دستور دادم وقتی آقا رفت او را تعقیب کند و منزلش را یاد بگیرد. ولی خیلی مراقب باشد خود آقا یا کس دیگر به هیچ وجه متوجه نگردد.

قصد داشتم کاغذ را چند دقیقه بعد در فرصت مناسب به نوکرم بدهم اما می دانید چه شد؟ قوام در اینجا خندید و گفت وقتی پیش حضار برگشتم آقا نگاهی ملامت بار به من کرد و گفت قرار نبود از کارها بکنید. این چه کاغذی بود که نوشتید!! خیلی خجالت کشیدم عذر خواستم و گفتم این غفلت از فرط علاقه به آشنایی و معاشرت با جنابعالی بود. آقا گفت حتی خود مشیرالدوله هم اسم من را نمی داند. آدم گمنامی هستم و نام و نشانی ندارم و فردا هم از تهران شما می روم اما تهران شما روز به روز به طرف بدبختی می رود و هر روز از روز قبل بدتر است. این را گفت و رفت و دیگر کسی از او اثری ندید.

قوام السلطنه گفت ماجری مشهد هم کمتر از باغ مشیرالدوله نبود. موقعی که والی خراسان بودم تقریباً چهار ماه قبل از واقعه کودتا روزی یکی از محترمین خراسان به من گفت از آقا میرزا محمودخان تقاضا کردم بیاید پیش ما و در یک جلسه خصوصی خلوت سرنوشت آینده شما را استخراج کند و به شما بگوید. من که آن داستان باغ مشیرالدوله را به خاطر داشتم استقبال کردم و روزی را برای ملاقات میرزا محمودخان تعیین نمودم که به اتفاق آن شخص آمد. مردی بود تقریباً شصت ساله. میرزا محمودخان پس از آنکه زایچه (ساعت تولد) من را گرفت و مطالعه کرد قرار شد دو سه روز بعد پیشگویی خود را بیاورد و به من بدهد ولی برای آنکه من به حرفهای او مطمئن و معتقد شوم گفت امشب وقتی کسی غیر از شما در اطاق نیست چیز کوچکی مثلاً یک سکه پول را زیر فرش بگذارید من فردا می آیم از روی علم رمل محل آن را کشف می کنم و به شما نشان می دهم.

من آن شب شخصاً یک سکه خیلی کوچک نقره (ربعی) که آن ایام هنوز متداول بود در وسط اطاق زیر فرش گذاشتم روز بعد میرزا محمودخان از روی علم رمل محل قطعی و دقیق سکه را پیدا کرد و نشان داد که خیلی تعجب کردم. بعد هم گفت نه چشم بندی است نه معجزه و کرامت فقط علم است و علم منتها این روزها کمتر کسی به این علوم آشنایی کامل دارد. چند روز بعد آمد و سرنوشت اینده من را تا پانزده سال که استخراج و روی کاغذ یادداشت کرده بود برای من آورد. باور کنید کلیه حوادث مهم آینده را از توقیف شدن در مشهد، حبس در تهران و نخست زیر شدن پس از زندان، سقوط کابینه، و نخست وزیری مجدد، تبعید به اروپا یکایک را با قید تاریخ روی کاغذ یادداشت کرده بود که تمام آنها درست درآمد. وقتی آقا سید ضیاءالدین نخست وزیر شد به کلنل محمد تقی خان گفتم اگر از تهران دستور بدهند من را توقیف کنید آیا قبول خواهید کرد. کلنل گفت اگر چنین روزی برسد استعفا می کنم و حاضر به توقیف شما نیستم اما من لبخندی زدم و گفتم ولی مطمئن باشید که شما من را توقیف خواهید کرد. قوام گفت همان روز که میرزا محمودخان پیش من بود رئیس ایل شادلوی قوچان دو اسب خیلی خوب برای من فرستاده بود که اسبهای خیلی خوبی بودند. میرزا محمودخان گفت اگر به این اسبها علاقه دارید آنها را همین حالا بفرستید تهران چون اگر اینجا باشند چهار ماه دیگر این اسبها را هم مثل اسبهای دیگرتان ضبط و مصادره خواهند کرد. همین طور شد و آن دو اسب را نیز به امر کلنل محمد تقی خان با اسبهای دیگر مصادره کردند و بردند. نقل از خواندنیها، شماره ۹۰ سال پانزدهم (مجله اطلاعات هفتگی) (سه شنبه دهم مرداد ماه ۱۳۳۴ مطابق ۱۳ ذیحجه، دوم اوت ۱۹۵۶).