ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی: داستان های متا فیزیکی
سرگذشت مادام کوکس در سمرهیل کوین ستون ایرلند :

خانم فوق الذکر چنین نقل می کنند :

در شب ۲۱ ماه اوت ۱۸۶۹ ما بین ساعت هشت و نه در منزل مادرم در اطاق خواب نشسته بودیم، برادرزاده کوچکم که پسر هفت ساله ای بود در اطاق مجاور خوابیده بود غفلتاً دیدم دوان دوان داخل اطاق من شد و با صدای وحشت آمیزی فریاد کرد عمه جان! عمه جان! پدرم را الان دیدم دور تخت خواب من می گردید. من از این صحبت خیلی متعجب شده گفتم خیر! یقیناً خواب دیده ای. گفت خیر بیدار بود. پس از آن هر چه اصرار کردم به اطاق خود برگردد راضی نشد. ناچار در همان رختخواب خویش او را خوابانیدم و خودم نیز بین ساعت ده و یازده خوابیدم. تقریباً یک ساعت بعد همین که به طرف بخاری نگاه کردم با کمال وضوح هیکل برادرم را دیدم که روی صندلی نشسته است و مخصوصاً چیزی که مرا به وحشت آورد رنگ چهره او بود که مانند رنگ مرده پریده بود. (در این حال برادر زاده ام کاملاً خواب بود) بقدری از این منظره وحشت کرده (می دانستم که برادرم در آن وقت در هنگ کنگ است) که سر خود را زیر لحاف پنهان نمود. چند لحظه بعد با کمال وضوح صدای او را شنیدم که مرا به اسم می خواند و سه مرتبه اسم مرا برد.

همین که دو مرتبه نگاه کردم مفقود شده بود. فردای آن روز این مطلب را برای مادر و خواهر خود نقل کرده تاریخ آن را یادداشت نمود. چاپار بعد که از چین رسید خبر تالم آور مرگ برادرم را داد که غفلتاً به واسطه گردش زیاد در آفتاب در بندرگاه هنگ کنگ درگذشته است و این واقعه درست مطابق با همان شبی بود که در چشم من و پسر خود مجسم شده بود.


سرگذشت شوالیه سباستیاق فنز در پالازوفنکی از نواحی فلورانس

شوالیه فوق الذکر چنین حکایت می کند : برادرم (کارلو فنزی) که از نمایندگان مجلس سنا بود یک روز در حالی که با هم گردش می کردیم به من گفت اگر من پیش از تو مردم سعی خواهم کرد که زندگانی آن طرف قبر را به شما ثابت کنم و از من نیز تقاضا کرد که اگر قبل از او مردم همین کار را بکنم. اما ضمناً گفت من یقین دارم که پیش از تو خواهم مرد. حتی کاملاً مطمئنم که تا سه ماه دیگر در این دنیا نخواهم بود. این صحبت در ماه ژوئن اتفاق افتاد و برادرم دوم ماه سپتامبر همان سال وفات یافت روز رحلتش من در (فورتانبلو) بودم. فرتانبلو باغچه ای بود در کنار دریا که در دامنه کوهی واقع شده و ملک خود ما بود. صبح آن روز تقریباً ساعت ده و نیم مالیخولیایی به من دست داد و این حال برای من که معمولاً خیلی آسوده خیال بودن تازگی داشت هیچ دلیلی نداشتم که از طرف برادر خود که آن وقت در فلورانس بود پریشان باشم. زیرا اخبار اخیره ای که از او داشتم دال بر صحت او بود. در علت احساس این غم و غصه بکلی متحیر بوده و با وجود خودداری که داشتم اشک از چشمهایم سرازیر شد. پس برای اینکه در مقابل خانواده خود مثل بچه ها گریه نکرده باشم از خانه بیرون آمده بدون این که کلاه خود را با خود بردارم سر به بیابان گذاشتم. در حالی که باد شدیدی می وزید و باران سختی می بارید. آسمان پیوسته به واسطه برق روشن شده غرش شدید رعد که با صدای امواج دریا توأم بود شنیده می شد مدتی دویدم و وقتی ایستادم که کنار چمنی رسیده بودم که آن طرفش رودخانه کوچکی بود که اطراف ساحل آن را تخته سنگهای بسیار تا نیم مایل پوشانده بود. در این حال نگاه خود را به اطراف انداختم که پسرعموی خود را که به قول خودش برای حظ بردن از خشم عناصر اربعه در آن هوای بد بیرون آمده بود ببینم.

تصور کنید چه تعجبی به من دست داد وقتی که در عوض پسر عمویم برادرم را دیدم با همان کلاه بلندی که معمولاً بسر می گذاشت که به آهستگی از سنگی به سنگ دیگر می رفت مثل اینکه در هوای خوب و ملایمی تفریح می کند.

اگر چه نمی توانستم باور کنم که این واقعه را به چشم می بینم لکن درست خود او بود و جای تردیدی نبود. ابتدا به خیال افتادم که به طرف منزل دویده مژده ورود او را بدهم لکن بهتر دانستم که تأمل کنم تا او برسد و با هم برویم. در این حال با اشاره دست سلام صمیمانه ای به او دادم و او را به آواز بلند به اسم صدا کردم.

صدای دریا و باد و رعد مانع صدای من بود ولی او همین طور پیش می آمد. همین که به سنگی که بلندتر از سنگهای دیگر بود رسید غفلتاً در عقب آن مفقود شد !!

به طور تخمین فاصله بین من و آن سنگ بیش از شصت قدم نبود به این جهت صبر کردم تا از طرف دیگر سنگ او را ببینم لیکن بعد پسر عموی خود را که شخص بلند قامت و باریک اندامی بود دیدم کلاه لبه دار پهنی بسر داشت و هیچ شباهتی به برادرم نداشت. من از این مطلب خجل و دلتنگ شدم که چگونه باصره من چنین اشتباهی کرده و قوه خیالیه ام تا این درجه قوت گرفته است؟ معهذا نتوانستم خودداری کنم و به آن جوان گفتم باید بین شما و برادر من شباهت فامیلی زیادی باشد زیرا من شما را کاملاً با او اشتباه کرده بودم اما نمی دانم چطور شما عقب این تخته سنگ بزرگ در جنگل رفته اید بدون اینکه من شما را هنگام عبور ببینم.

پسر عمویم گفت خیر من ابداً پشت این تخته سنگ نرفته بودم و موقعی که مرا دیدید تازه قدم به این محل گذاشته بودم. کلام را مختصر کنم به خانه مراجعت کردم پس از تغییر لباس برای صرف ناهار پیش خانواده خودم رفتم. حال دلتنگی و پریشانی از من سلب شده بود و با کمال انبساط خاطر با جوانانی که در آنجا بودند صحبت می داشتیم پس از ناهار تلگرافی رسید که برادرم با کمال عجله خواهش کرده بود به شهر بروم زیرا غفلتاً حالش به هم خورده بود. هنگامی که در تهیه رفتن بودم تلگراف دیگری رسید که بیشتر در حرکت ما تأکید کرده بود زیرا مرض وی شدت یافته بود. با وجود جهد و کوشش زیاد نتوانستم پیش از شب به فلورانس برسم پس از ورود با کمال تأسف شنیدم که برادرم درست در همان ساعتی که من شکل او را روی تخته سنگها دیده بودم اجل خود را نزدیک دیده در حالی که از فراق من متأثر بوده و پیوسته مرا صدا می کرده است. من نعش سرد شده برادر را که همیشه با هم بودیم و یکدیگر را بی نهایت دوست می داشتیم با یک دنیا غم و الم در آغوش کشیده بوسیدم و در آن حال با خود می گفتم : بیچار برادرم! به قول خود رفتار کردی و مرگ خود را درست پیش بینی نموده بودی!