ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی: پیش بینی شوم

 

پیش بینی سرانجام شوم شاه سلطان حسین

روز هفتم ماه صفر سال ۱۱۳۳ هجری قمری شاه سلطان حسین میل کرد که برای گردش از اصفهان خارج شود و کنار زاینده رود تفرج نماید و ناهار را همانجا میل کند و عصر به شهر برگردد.

همه می دانند که روخانه زاینده رود از جنوب اصفهان می گذرد و آنهایی که برای گردش از شهر خارج می شدند بیشتر ساحل جنوبی رودخانه را برای قدم زدن یا نشستن و صحبت کردن و غذا خوردن انتخاب می نمودند. در ان روز هم فراشان چادرهای شاه سلطان حسین را در ساحل جنوبی رودخانه افراشتند و نزدیک ظهر شاه سلطان حسین وارد شد و قدم به خیمه بزرگ خود نهاد به مناسبت خوبی هم دامن پوش را از چهار طرف بالا زده بودند به طوری که شاه سلطان حسین اطراف را به خوبی می دید. هنوز موقع خوردن ناهار نشده بود و شاه سلطان حسین با چند نفر از ملازمان که مقابلشان ایستاده بودند صحبت می کرد و از دور در طرف شرق چشمش به یک کلبه افتاد و آن کلبه تنها در کنار رودخانه توجهش را جلب کرد و پرسید این کلبه مال کیست؟ یکی از ملازمان گفت کلبه نورالله مجیب الدعوات است.

شاه سلطان حسین اسم نورالله مجیب الدعوات را شنیده بود اما راجع به آن مرد اطلاعی درست نداشت بعضی می گفتند که نورالله مجیب الدعوات فالگیر است و بعضی او را کیمیاگر می دانستند و برخی عقیده داشتند که جادوگر است. می گفتند که مجیب الدعوات کیمیا نمی ساخت، یعنی نمی توانست یکی از فلزات را مبدل به طلا نماید اما به قول مادران و پدران مامشق می کرد و مواد مختلف را ترکیب یا تجزیه می نمود تا این که بداند چه از آب در می آید و من در یکی از گفتارهای گذشته خود گفتم کیمیاگران واقعی نظر به ساختن طلا نداشتند بلکه هدفشان چیزی بود خیلی برتر و گرانبهاتر از طلاع یعنی اکسیر اعظم که همانا آب زندگی بود یعنی آنها تصور می کردند که آب زندگیست.

وقتی شاه سلطان حسین اسم مجیب الدعوات را شنید گفت امروز موقعیتی خوبست تا من این مرد را ببینم و بروید او را نزد من بیاورید. و با انیکه از اینجا تا منزل او راهی طولانی نیست اسب ببرید که اگر نتواند پیاده بیاید سوار بر اسب شود. دستور شاه سلطان حسین به موقع اجرا گذاشته شد. اسب را بردند و نورالله مجیب الدعوات را سوار بر اسب کردند و آوردند. همین که مجیب الدعوات خیمه شاه سلطان حسین را دید از اسب فرود آمد و با احترامات معمول آن زمان وارد خیمه شد.

شاه سلطان حسین مردی را دید تقریباً پنجاه سال دارای لباس معمولی مردان آن زمان. گفت آیا مجیب الدعوات تو هستی؟ نورالله سر فرود آورد. شاه سلطان حسین گفت : تو چه می دانی؟ نورالله مجیب الدعوات جواب داد درویشی هستم که با دعاگویی زندگی می کنم. شاه سلطان حسین گفت شنیده ام که تو جادوگر هستی و از آینده خیر می دهی؟

نورالله مجیب الدعوات گفت ادعایی در این قسمت ندارم اما اگر امکان داشته باشد از آینده خبر می دهم. شاه سلطان حسین گفت منظورت از این حرف چیست؟ نورالله مجیب الدعوات گفت وضع ستارگان گاهی طوریست که نمی توان از آینده خبر داد. شاه سلطان حسین پرسید آیا امروز می توان از آینده خبر داد یا نه؟ مجیب الدعوات گفت امروز می توان تا اندازه ای از آینده خبر داد. شاه سلطان حسین گفت من میل دارم که امروز آینده مرا پیشگویی کنی و من از زبان تو بشنوم که در آینده برای من چه وقایع اتفاق خواهد افتاد. نورالله مجیب الدعوات گفت من نمی توانم آینده ضل الله را پیشگویی کنم شما سایه خدا هستید و از جمیع آدمیان برتر می باشید و کسی که دارای این مرتبه و مقام است دارای قسمتی از صفات و محتصات خداوندیست مردی مثل من نمی تواند طالع او را پیشگویی کند. شاه سلطان حسین گفت به فرض این که به قول تو این طور باشد من دارای یک جنبه بشری نیز هستم و طالع مرا در آن قسمت که مربوط به جنبه بشری من می باشد پیش بینی کن. نورالله مجیب الدعوات گفت چون پیش بینی نمی کردم که این امر برای من صادر شود اسطرلاب را با خود نیاورده ام. (اسطرلاب یک صفحه مدرج بود که خط سیر ستارگان را روی آن رسم کرده بودند و از روی اسطرلاب جادوگر می توانست بفهمد که هر ستاره در هر روز سال در کدام یک از برجها می باشد. شاه سلطان حسین گفت یک نفر را بفرست تا اسطرلاب تو را بیاورد جادوگر گفت نمی تواند آن را پیدا کند و باید خودم بروم و آن را بیاورم.

شاه سلطان حسین گفت با اسب برو و مراجعت کن که زودتر برگردی. مرد جادوگر رفت و با اسطرلاب خود مراجعت کرد اما به او اطلاغ دادند که شاه در سفره خانه است. بعد از اینکه شاه سلطان حسین ناهار خورد چون عادت داشتن بعد از خوردن غذا استراحت نماید گفت به نورالله مجیب الدعوات غذا بدهند و در یکی از خیمه ها استراحت کند و هنگام عصر پذیرفته خواهد شد. نورالله مجیب الدعوات غذا خورد و در یکی از خیمه ها استراحت کرد و بعد از آن که شاه سلطان حسین از خواب بیدار شد، او را احضار نمود. وضع جادوگری طوری بود که برای محابه بایستی بنشیند. بعد از این که مجیب الدعوات نشست شاه سلطان حسین گفت قبل از آنکه تو آینده مرا پیشگویی کنی من تو را مورد امتحان قرار می دهم و از تو می خواهم که واقعه ای که تقریباً دو ماه پیش برای من اتفاق افتاده و هیچ کس غیر از من از آن اطلاع ندارد بگویی. نورالله مجیب الدعوات جواب گفت باید عرض ضل الله برسانم در جادوگری نمی توان دو ماه پیش را پیشگویی کرد ویا گفت که دو ماه قبل چه اتفاق افتاده و حداقل مدت در جادوگری یک سال است. شاه سلطان حسین بعد از قدر تفکر گفت در دو سال قبل یک شب برای من اتفاقی عجیب افتاده که هیچ کس از آن اطلاعی ندارد و من میل دارم تو بگویی آن اتفاق چه بود. جادوگر روی اسطرلاب خود محاسبه کرد و بعد نظری به اطراف انداخت. شاه سلطان حسین پرسید چه می خواهی بگوئی؟ مجیب الدعوات اظهار کرد آیا اجازه دارم که در حضور کسانی که اینجا هستند بگویم آن واقعه چه بوده است؟

شاه سلطان حسین گفت چون مدتی از آن واقعه می گذرد مانعی ندارد که تو آن واقعه را در حضور این اشخاص بگویی. جادوگر گفت زنی از ساکنان حرم جلالت خیلی مورد توجه ضل الله بود و دو سال قبل یک شب ضل الله بدون اطلاع کسی به حجله آن زن رفت و در را با دست مبارک خود بست و همین که به آن زن نزدیک شد و دستش را روی دست آن زن گذاشت حس کرد که خیلی سرد می باشد و یک مرتبه لرزید زیرا متوجه گردید که آن زن مرده است. با این که مدت دو سال از آن واقعه گذشته بود وقتی مجیب الدعوات آن حرف را زد قدر رنگ از صورت شاه سلطان حسین پرید و گفت بطوری که تمام کسانی که اینجا حضور دارند می دانند زن من (غنچه لقا) در آن شب مرد ولی حاضران صبح زود بعد از مرگش اطلاع حاصل کردند و من آن شب خیلی ترسیدم و از روز بعد تا مدت هفت روز هر روز یک صد گوسفند را قربانی کردم و ملازمان من تصور کردند که من آن گوسفندها را برای آمرزش غنچه لقا قربانی می کنم در صورتی که من آن گوسفندها را برای ادای کفاره گناه خود قربانی می کردم زیرا مردی که به قصد مغازله به یک زن مرده نزدیک شود باید کفاره بدهد. مجیب الدعوات گفت نزدیک شدن ضل الله به آن زن مستلزم ادای کفاره نبود برای این که اولاً آن زن، زن حلال و شرعی ضل الله بوده و ثانیاً شما نمی دانستید که آن زن مرده است. شاه سلطان حسین گفت تو این واقعه را که هیچ کس نمی دانست و اطلاع نداشت که من آن شب وارد اطاق غنچه لقا شده ام به خوبی گفتی و اینک آینده مرا پیشگویی کن. مرد جادوگر مرتبه دیگر محاسبه کرد و باز نظری به اطراف انداخت و شاه سلطان حسین معنای نگاه او را دانست و گفت گذشته گذشته است و کسی نمی تواند آن را تغییر دهد ولی آینده را می توانند تغییر بدهند. ولی نباید از آنچه در آینده برای من پیش بیاید مطلع باشند. کسانی که در چادر حضور داشتند بعد از شنیدن آن حرف یکی بعد از دیگری خارج شدند. زیرا دانستند که شاه سلطان حسین میل دارد که خلوت کند. بعد از آن که همه رفتند و غیر از شاه سلطان حسین و جادوگر کسی باقی نماند، سلطان صفوی گفت اینک بگو که آینده من چگونه خواهد بود. و مرد جادوگر گفت ای ضل الله به طوری که عرض کردم در جادوگری نمی توان مدتی را که کمتر از یکسال باشد تعیین کرد. لذا به عرض می رسانم که یکسال یا دو سال دیگر مردی خواهد آمد و از ضل الله استدعای مصاهرت خواهد کرد (یعنی از دخترش خواستگاری خواهد نمود) شاه سلطان حسین گفت این که غیب گوئی نیست و یک واقعه عادیست و همه می دانند که من دختری دارم که هنوز او را شوهر نداده ام و خیلی از مردان هستند که میل دارند داماد من بشوند. مرد جادوگر گفت ای ضل الله شما به آن مرد که استدعای مصاهرت می کند جواب رد خواهید داد و استدعای او را نخواهید پذیرفت. سلطان حسین گفت این هم غیبگویی نیست و هر کس می فهخد که سلطانی چون من استدعای هر مرد را برای این که داماد من بشود نمی پذیرم و تا کسی شایسته دامادی من نباشد دخترم را به او نمی دهم. نورالله مجیب الدعوات گفت : من جسارت آن را ندارم که در کارهای ضل الله اظهار نظر کنم و بگویم که این کار را بکنید و این کار را نکنید ولی اگر به آن مرد که استدعای مصاهرت می کند جواب رد ندهید بهتر است.

شاه سلطان حسین گفت اگر جواب رد بدهم چه می شود؟ مرد جادوگر اظهار کرد کواکب در این مورد ساکت هستند و نمی گویند چه خواهد شد و همین قدر می گویند که هر گاه جواب رد داده نشود بهتر.

شاه سلطان حسین گفت از اینکه توانستی واقعه ای را که دو سال قبل اتفاق افتاده بگوئی از تو راضی هستم ولی از این پیشگویی که راجع به شوهر دخترم کردی خوشم نیامد برای اینکه گفته تو پیشگویی نیست و هر مرد عامی هم می تواند این پیشگویی را بکند. آنگاه گفت چیزی به مجیب الدعوات دادند و او را مرخص کردند و چون موقع مراجعت فرا رسیده بود شاه سلطان حسین سوار اسب مدتی کنار رودخانه زاینده رود گردش کرد و به شهر مراجعت نمود. یکسال و دو ماه بعد از پیشگویی مجیب الدعوات محمود افغانی به اصفهان آمد. آنقدر شاه سلطان حسین غرق لذات غریزی و بی اطلاع از امور کشور بود که محمود با اینکه با یک قشون وارد ایران شد تمام خاک ایران را طی کرد و به اصفهان رسید و کی از او نپرسید به کجا می رود. امروز وقتی در تاریخ چگونگی حمله محمود افغانی را می خوانیم فکر می کنیم که محمود مردی بوده و در سنین کمال عمر و قوی هیکل در صورتی که او جوانی بود لاغر اندام. وقتی به اصفهان رسید بیش از نوزده سال از عمرش نمی گذشت. پس از این که محمود به اصفهان رسید برای شاه سلطان حسین پیغام فرستاد و به وسیله نمایده خود گفت : شنیده ام که تو دختری داری که زیباتر از او در جهان نیست و من آمده ام که از دختر تو خواستگاری کنم و اگر دخترت را به زوجیت به من بدهی مراجعت خواهم کرد. چون در اصفهان شهرت داشت که محمود یک مرد عادی است شاه سلطان حسین موافقت نکرد که دخترش را به او بدهد گفت دختر من سلطان زاده است و یک سلطان زاده باید شوهر او بشود نه مردی چون تو. آن وقت به یاد نورالله مجیب الدعوات افتاد و گفت که او را بیاورند هنوز محمود افغان اصفهان را محاصره نکرده بود تا اینکه ساحل جنوبی آن رودخانه از اصفهان جدا شود لذا فراشان سلطنتی توانستند مجیب الدعوات را وارد شهر کنند و او را نزد شاه سلطان حسین ببرند. سلطان صفوی از مجیب الدعوات خواست که باز آینده او را پیشگویی کند. مرد جادوگر بار دیگر محسابه کرد و گفت ای ضل الله کواکب می گویند بهتر این است که جواب رد داده نشود. شاه سلطان حسین گفت آیا کواکب می گویند که من دخترم را به یک راهزن بدهم؟ جادوگر سکوت نمود و سر به زیر انداخت. نورالله مجیب الدعوات که اولین بار در روز هفتم ماه صفر ۱۱۳۲ به حضور شاه سلطان حسین رسید و عاقبت جواب رد را در طالع آن مرد دیده بود و می دانست که وی بر اثر آن جواب منفی نه فقط مقام و مرتبه بلکه جان را هم از دست خواهد داد اما چگونه می توانست آن واقعه را به یک سلطان مستبد بگوید؟ اگر نورالله مجیب الدعوات نتیجه آن جواب منفی را به شاه سلطان حسین می گفت فرمان قتلش صادر می گردید و به فرض اینکه شاه سلطان حسین نمی خواست او را به قتل برساند اطرافیانش او را وادار می کردند که فرمان قتل جادوگر را صادر کند و لذا مجیب الدعوات مصلحت خود را در سکوت دید.